محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

114

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

پيغمبر كه سپاه قريش بيرون آمد . و پيغمبر چون آن جهنى از سر چاه باز آمد با ياران خويش و خبر كاروان بدادند كه فردا به سر چاه آيند ، پيغمبر عليه السّلام از آنجا برگرفت و پيشتر آمد . نزديك يك منزلى بدر خواست آمدن . چون از آنجا برگرفت و پيشتر آمد ، ديهى پيش آمدش منزلگاه نام او صفراء به ميان دو كوه اندر . پيغمبر گفت : اين ديه را چه خوانند ؟ گفتند صفراء . گفت : اين دو كوه را چه خوانند ؟ گفتند يكى را مسلح و يكى را مخرى . گفت : اندر او كه باشد از عرب ؟ گفتند دو قبيله : يكى را [ بنى ] حراق خوانند و ديگرى را بنى النّار . پيغمبر را عليه السّلام آن به فال [ نه ] خوش آمد ، نام آن ديه و نام آن هر دو كوه و نام آن مردمان . آنجا منزل نكرد و ميان كوه اندر شد و به دست راست برتافت و به چاهى آمد نامش ذات قرن به نزديكى چاه بدر يك منزلى ، و بو سفيان را همى چشم داشت تا كاروان به بدر فرود آيند . و چون بو سفيان از سر چاه با عمرو بن العاص باز گشت و ضمضم را به مكه فرستاد و سه روز بدان منزل بماند . پس عمرو بن العاص را بگفتا ايدر چه باشيم كه محمّد به ما نزديكتر است كه مردمان مكّه ، و تا ما را از مكّه كس آيد بسيار كارها شايد بود ، بيا تا كاروان از اينجا برداريم و از راه بتابيم و همى رويم تا هر روز به مكّه نزديكتر باشيم و به محمّد دور تر . پس بو سفيان كاروان بر گرفت و از راه بتافت و چاه بدر را به دست راست گذاشت و روى سوى دريا نهاد ، و از لب دريا سوى مكّه نهاد سوى جدّه . و پنج روزه راه بر خويشتن درازتر كرد و پنج روز بر لب دريا برفت تا ايمن شد ، و به حدّ مكّه اندر آمد بر سه روزه راه از مكه ، و خبر مكّه شنيد كه از مكّه سپاه بيرون آمدند و ديگ بر اين منزل گذشتند و سوى بدر شدند و روى به محمّد نهادند . و آن مردمان مدينه نه از كاروان خبر داشتند و نه از لشكر كه از مكّه آمدند . و پيغمبر عليه السّلام به آب قرن نشسته بود و كاروان را همى چشم داشت كه به بدر آيند . پس جبريل عليه السّلام بيامد و خبر دادش كه بو سفيان آن كاروان را بجهانيد و لشكر از مكّه بيرون آمد ، و ترا وعدهء نصرت كرده است خداى عزّ و جلّ يا بر كاروان يا بر لشكر .